انگار هنوز دوره اتفاقای مختلف تموم نشده و همچنان ادامه داره اما نه به اون شدت!!!!
امروز صبح هم دانشگاه کلاس داشتیم(با نگار و فرزانه)و رفته بودیم دانشگاه.با اینکه اصلا حالم خوب نبود نمیدونم چرا فکر کردم اگه برم بهتر میشم.جدا انگار تأثیر هم داشت.رفتیم کلاس و بعد از اون رفتیم سایت کلی موندیم تا 1سیستم خالی بشه و بعد هم کارمون انجام دادیم و اومدیم بیرون.منم که مثل همیشه خیلی راحت جلوتر از بچه ها اومدم بیرون بعد 1لحضه برگشتم و دیدم نگار و فرزانه دارن با تعجب منو نگاه میکنن و هر دو با هم گفتن:بهار!!!!!!!!ترسیدم که چرا اینجوری من نگاه میکنن بعد نگاه کردم به لباسم و دیدم وووااای دقیقا قسمت چپ مانتو و شلوارم سفید شده.انگار تخته پاکن رو لباسم کشیده باشن.هرچی فکر کردم دیدم من اصلا به تابلو نزدیک هم نشدم !!!!! کلی سعی کردم که حداقل از اون شدت دربیارم و بتونم برم خونه.نگار و فرزانه هم که داشتن فقط میخندیدن و میگفتن مثلا چی شده.فرزانه که توصیف کرد که انگار یه گله گوسفند رو لباست راه رفتن.!!!!!!1دفعه من دیدم که رو لباس اونا هم اثراتی هست ولی نه بشدت من.وباعث شد کمتر توصیف کنن.حالا همین وسط یکی از دخترا که فقط تو کلاسا دیده بودم اومد جلو کلی سلام و... کرد بعدش پرسید شما Gmail دارید؟منم گفتم آره بعد گفت که چه تعدادی کاراکتر برای پسورد لازمه.منم که خیلی وقته پیش درست کرده بودم یادم نمیومد و گفتم مگه نمینویسه؟گفتش چرا می نویسه حداقل 8تا ولی همش خطا میگیره.بعد نگار گفت شاید به خاطر چیزه دیگه ای خطا میگیره.بعدش رفت.انگار دلش میخواست ما بریم بالا و براش درست کنیم.ولی ما هم تازه اومده بودیم و میخواستیم بریم خونه.نگار گفت نمیدونستیم انقدر معروفیم که همه مارو میشناسن که حتی میخوان براشون ایمیل درست کنیم!!!!!!امروزم نگار با من اومد شهرداری.کلی حرف زدیم و خندیدیم که اگه اون آدمی که جمعه دیدیم باز اونجا باشه جه کنیم.ولی خوشبختانه نبود.ما هم که بازم کتابفروشی دیدیم ناچارا !!!!!! رفتیم که من کتاب بخرم ولی بازم مثل همیشه کتابی که من میخوام نایاب شد و نداشت و آخرش کتاب هم نخریدم .وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم مانتو انداختم تو ماشین لباسشویی.هنوزم متوجه نشدم چی شد که اینجوری شد!!!!!!!!