تبليغاتX
blazing star
الان کمتر از 24 ساعت به تحویل سال  نو مونده.امسال هم مثل سال های قبل خیلی زود گذشت و دوباره بهار از راه رسید.فردا باید  سفره هفت سین بچینیم و دورش بشینیم و آرزو کنیم که خیلی دوست داشتنیه.از فردا دوباره دید و بازدیدای تکراری شروع میشه!!!!!!!!!
الان وقت خوبیه که به این سالی که گذشت فکر کنیم و ببینیم که چه چیزایی بدست آوردیم به کدوم هدفامون رسیدیم واصلا چی کار کردیم!!!!!!!!!
امیدوارم امسال برای همه سال خوب و دوست داشتنی و پر از خاطرات و تجربه های خوب باشه
عید همگی مبارک
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 7:36 PM  توسط بهار | 

بالاخره بعد از 2 ترم پاس کردن همه واحدها در ترم سوم به علت همدردی با دوستان!!!چند واحد پاس نشد که هیچی طعم دلنشین مشروطی رو هم چشیدم و ترم چهارم رو با 12 واحد شروع کردم!!واقعا چه همدردی!! یعنی ممکنه کسی باور نکنه!!!خوب نکنه اصلا مهم نیست!!!
واقعا حیفم اومد تجربه نکنم!!اونجوری ها هم احساس بدی نداره یعنی کلا احساس خاصی نداره.من که اصلا ناراحت نشدم.خوب مگه میشه آدم دانشجو باشه و مشروط نشه!!پس چرا اصلا وجود داره!!تازه تنوع هم خیلی لازه !!(اونم چه تنوعی!!)
یعنی تا حالا کسی به نکات مثبت مشروطی فکر کرده؟؟؟؟من که فکر کردم و پیدا هم کردم:
فقط میشه 12 واحد برداشت.ممکنه ظاهرا خوب نباشه ولی فایده هم داره.همین 12 واحدی نبودن من در ترم پیش انتخاب واحد سخت کرده بود و کلی فکره منو مشغول کرد. ولی الان دیگه خیلی راحت واحدا انتخاب میشه و اجازه طمع کردن برای برداشتن درس های زیاد نمیده.
ترم بهار خیلی خیلی کوتاهه تا آدم به خودش بیاد میبینه روزای امتحانه.واحدهای زیاد اینجاست که حسابی فشار میاره آدم نفله میکنه.ولی امتیاز12 واحدی بودن(برای خودش کلی امتیازه!!چی خیال کردین؟!!)باعث میشه اینجوری نشه.
میبینین چه نکات مثبتی تو این مشروطی هست؟؟!!!!!!!!!
بازم هست ولی میترسم باعث بشه علاقه به مشروط شدن بالا بره بعد خدا بخیر کنه!!!!فقط خوبه یادمون باشه تنوع زیادم خوب نیست!!!  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 2:6 PM  توسط بهار | 

انگار هنوز دوره اتفاقای مختلف تموم نشده و همچنان ادامه داره اما نه به اون شدت!!!!
امروز صبح هم دانشگاه کلاس داشتیم(با نگار و فرزانه)و رفته بودیم دانشگاه.با اینکه اصلا حالم خوب نبود نمیدونم چرا فکر کردم اگه برم بهتر میشم.جدا انگار تأثیر هم داشت.رفتیم کلاس و بعد از اون رفتیم سایت کلی موندیم تا 1سیستم خالی بشه و بعد هم کارمون انجام دادیم و اومدیم بیرون.منم که مثل همیشه خیلی راحت جلوتر از بچه ها اومدم بیرون بعد 1لحضه برگشتم و دیدم نگار و فرزانه دارن با تعجب منو نگاه میکنن و هر دو با هم گفتن:بهار!!!!!!!!ترسیدم که چرا اینجوری من نگاه میکنن بعد نگاه کردم به لباسم و دیدم وووااای دقیقا قسمت چپ مانتو  و شلوارم سفید شده.انگار  تخته پاکن رو لباسم کشیده باشن.هرچی فکر کردم دیدم من اصلا به تابلو نزدیک هم نشدم !!!!! کلی سعی کردم که حداقل از اون شدت دربیارم و بتونم برم خونه.نگار و فرزانه هم که داشتن فقط میخندیدن و میگفتن مثلا چی شده.فرزانه که توصیف کرد که انگار یه گله گوسفند رو لباست راه رفتن.!!!!!!1دفعه من دیدم که رو لباس اونا هم اثراتی هست ولی نه بشدت من.وباعث شد کمتر توصیف کنن.حالا همین وسط یکی از دخترا که فقط تو کلاسا دیده بودم اومد جلو کلی سلام و... کرد بعدش پرسید شما Gmail دارید؟منم گفتم آره بعد گفت که چه تعدادی کاراکتر برای پسورد لازمه.منم که خیلی وقته پیش درست کرده بودم یادم نمیومد و گفتم مگه نمینویسه؟گفتش چرا  می نویسه  حداقل 8تا ولی همش خطا میگیره.بعد نگار گفت شاید به خاطر چیزه دیگه ای خطا میگیره.بعدش رفت.انگار دلش میخواست ما بریم بالا و براش درست کنیم.ولی ما هم تازه اومده بودیم و میخواستیم بریم خونه.نگار گفت نمیدونستیم انقدر معروفیم که همه مارو میشناسن که حتی میخوان براشون ایمیل درست کنیم!!!!!!امروزم نگار با من اومد شهرداری.کلی حرف زدیم و خندیدیم که اگه اون آدمی که جمعه دیدیم باز اونجا باشه جه کنیم.ولی خوشبختانه نبود.ما هم که بازم کتابفروشی دیدیم ناچارا !!!!!! رفتیم که من کتاب بخرم ولی بازم مثل همیشه کتابی که من میخوام نایاب شد و نداشت و آخرش کتاب هم نخریدم .وقتی رسیدم خونه اولین کاری که کردم مانتو انداختم تو ماشین لباسشویی.هنوزم متوجه نشدم چی شد که اینجوری شد!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 7:16 PM  توسط بهار | 

نمیدونم چرا جدیدا روزهای ما شدن روزهای متفاوت و همش اتفاقای عجیب  و غریب پیش میاد!!!!!!!!!!!

از اونجایی که منم  این روزا با نگار بودم اتفاقا تقریبا یکیه که نگار هم تقریبا همشو با با جزئیات کامل نوشته.

امروزم یکی از این روزا بود. ولی با این تفاوت که اتفاق اون روزا خوب بود ولی مال امروز ما رو یکم ترسوند!!!!

امروز صبح رفته بودیم دانشگاه برای کلاس طراحی الگوریتم (استاد قلی پور) .بعد از یه کلاس خوب که خودش کلی ماجرا داشت  موندیم تا الهه ببینیم و بعد بریم.بعد از اینکه یه مدتی موندیم حرکت کردیم که بریم خونه.من و نگار  شهرداری از تاکسی پیاده شدیم و بعد خواستیم خداحافظی کنیم بریم خونه.ولی تو همین موقع یه آدمی که مشکل داشت و به جای اینکه بستری باشه نمیدنم چرا تو خیابون هست گیر داد به ما.من ونگار اصلا نمیفهمیدیم چی میگه. کلی ترسیده بودیم البته کلی که نه یک کم.نمیدنستیم باید چی کار کنیم بعد نگار با من اومد و رفتیم طرف دیگه خیابون.ولی  خدایا اونم داشت میومد!!!!عجب گرفتاری شده بودیم نمیدنستیم چه کنیم آخرش اون ما رو گم کرد ما هم سریعا خداحافظی کردیم و از اونجا دور شدیم.این دومین باری بود که همچین چیزی پیش اومد(انگار برای نگار بار سوم بود).دفعه قبلی فرزانه و الهه هم بودن و خیابان مطهری بودیم
من نمیدنم این چه شانسیه که ما داریم!!!:(الان حتما خیلی هاتون میخندین و میگین اینم ترس داره آخه ولی باور کنین ما آدمای نترسی هستیم ولی تا خودتون تو این موقعیت نباشین نمیشه قضاوت کنین.


من واقعا نمیدونم چرا افرادی که مشکل دارن و بیمارن و واقعا مزاحمت ایجاد میکنن به جای ایمکه بستری باشن و تحت نظر دکتر اینجوری تو خیابون میچرخن.!!!!!!!!!!کاش یه فکری براشون میکردن

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 10:20 PM  توسط بهار |