![]() |
![]() |
|
|
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگذارم
صد نقش برانگیزم با روح در آمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که زمن روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو همبازم در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:12 PM توسط بهار |
|
|
دوباره روز چهار شنبه اومد و من ساعت 8 صبح کلاس
آزمایشگاه فیزیک داشتم.امروز نوشتن گزارش آزمایش هفته پیش با من بود.منم که از
نوشتن گزارش متنفرم.چون باید یه سری اعداد و ارقام اعشاری رو توی فرمول ها جاگذاری
کنیم واعداد وحشتناک تری رو بدست بیاریم.از اونجایی که من خیلی خیلی خوش شانسم نمی
دونم چرا هفته پیش آزمایش ما خیلی طول کشید.آخرشم چون همه ما از این آزمایش خسته
شده بودیم و حوصلش نداشتیم سریع جمع بندیش کردیم.منم دیگه توجه نکردم.تازه دیروز
یادم اومد که باید گزارش بنویسم.چون دیروز هم کلاس داشتم تا از دانشگاه رسیدم خونه
ساعت حدود 8 بود.خسته و بی حوصله شروع کردم به نوشتن شرح آزمایش . امیدوارم
هفته دیگه مجبور نباشم دوباره این آزمایش انجام بدم.آخه هفنه دیگه امتحان داریم. ولی از اونجایی که من خیلی خوش شانسم ......!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 6:30 PM توسط بهار |
|
|
مدتی بود که اصلا حوصله و وقت آپ بلاگ نداشتم.وقت نداشتم معنیش این نیست که داشتم درس می خوندم.چون این کارو خیلی وقت گذاشتم کنار.هر آخر هفته تصمیم می گیرم هفته دیگه از شنبه که دانشگاه نمی رم شروع کنم به خوندن درس ولی وقتی به خودم می یام می بینم دوباره آخر هفته است.مثل همین هفته که دیروز امتحان میان ترم برنامه سازی پیشرفته داشتم و با خودم قرار گذاشته بودم که شنبه و یکشنبه که دانشگاه نباید برم بشینم فشرده بخونم ولی اصلا به این فکر نکردم که من اصلا اهل فشرده خوندن نیستم.روز پنجشنبه با خبر شدم که شنبه غروب باید جایی با بچه ها برم.از اونجایی که خیلی مثبت اندیشم فکر کردم وقت کم نمی یارم.شنبه هم نگار خبر داد که یکشنبه ساعت 2 کلاس فیزیک داریم .من هم صبح خونه موندم یک کم درس خوندم ظهر هم رفتم به طرف دانشگاه.نزدیکای دانشگاه بودم که فرزانه خبر داد که کلاس صبح بوده و اشتباه کردیم.منم فکر کردم حالا که نزدیک دانشگاه هستم برم دوستان ببینم.یه دفعه یادم اومد که صبح به یکی از دوستان موضوع کلاس گفتم اونم می یاد.اون بنده خدا هم اومد دید کلاس نیست و برگشت.ما هم دانشگاه موندیم و تا رسیدم خونه ساعت حدود 6 بود و منم وقت کمی داشتم.انگار این دفعه همه چیز طوری هماهنگ شده بود که من امتحان بد بدم.دیشب برنامه امتحان پایان ترم رو پیدا کردم و دیدم ای وای امتحانا از 17 خرداد شروع می شه و فقط حدود 25 روز تا امتحان وقته.ترم پیش شانس آوردم و همه درسها رو پاس کردم ولی این ترم انگار قراره مشروط بشم. یادم پارسال همه بهم می گفتن یه امسال زحمت بکش یک کم خواب و استراحت بزاز کنار سال دیگه که دانشگاه قبول شدی وقت زیاد داری.البته من گوش نکردم. ولی حالا از وقتی که اومدم دانشگاه وقت زیاد نشده که هیچی درسا بیشتر و فشرده تره.اگه نخونیش پاس نمی کنی و مشروط هم می شی. امیدوارم هفته آینده جدی شروع کنم به درس خوندن. خوب آدم باید خوش بین باشه دیگه!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:37 AM توسط بهار |
|
|
چند وقت پیشا یه مطلب طنزی تو مجله خوندم به نظرم جالب اومد.گفتم شاید واسه شما هم جالب باشه.
رئیس مرکز مطالعات و پژوهش های جمعیتی آسیا و اقیانوسیه در میز گرد تخصصی بررسی ابعاد اجتماعی طلاق ، تبدیل شدن فضای آموزشی به فضای همسرگزینی را یکی از آسیب های آموزش عالی کشور اعلام کرد. از این اظهار نظر می شود چندین برداشت کرد که دو تا از آنها به شرح زیر است : برداشت اول: این اظهارات ، یعنی اینکه جوانان برومند ما وقتی وارد دانشگاه می شوند پس از مدتی از نخ کسب علم بیرون آمده و می روند توی نخ شناخت کیس های مناسب در راستای همسر گزینی.فلذا جوانان وکیس های مورد نظر در راستای شناخت هرچه بیشتر ، از درس و دانشگاه می افتند و این یعنی یکی از آسیب های آموزش عالی. برداشت دوم: برداشت دوم هم عینهو برداشت اول می باشد؛ به این ترتیب که تبدیل شدن فضای آموزشی به فضای همسرگزینی باعث استفاده ابزاری از وسایل و جزوات آموزشی می شود.در نتیجه، جزوات و کتب درسی بدون اینکه محض رضای خدا یک بار هم ورق بخورند و محتوای آنها مطالعه شود، دائمآ میان دانشجویان رد و بدل شده و موجب استهلاک آنها می شود و این هم یکی از آسیب های آموزش عالی است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:27 PM توسط بهار |
|
|
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:53 AM توسط بهار |
|
|
زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی هیاهو زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه ای نو ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:44 PM توسط بهار |
|
|
از اونجایی که امروز روز معلمه .دیدم فرصت خوبیه جملاتی از این استاد بزرگ رو بذارم.لطفآ برای خوندنش به ادامه مطلب رجوع کنید.
![]() ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:30 PM توسط بهار |
|
|
امروز
12 اردیبهشت روز معلمه .اول فکر کردم که مطلبی درباره استادای بزرگ دنیا
بنویسم.کسایی که خیلی معروف اند.ولی بعدش وقتی که ![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:9 PM توسط بهار |
|
|
- در زندگی عشق باید باشد حتی اگر بازتاب و پاسخ آنی نداشته باشد. - دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید.خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه مفید باشید - این که بدانی در راه درستی هستی یک چیز است،اما اگر فکر کنی راه درست فقط همین است چیز دیگری است. - به خاطر هراس از دست دادن، چه چیزهایی را از دست داده ایم - در عشق هیچ خطری وجود ندارد. هزاران سال است که آدمها یکدیگر را جستجو کرده اندو یکدیگر را یافته اند. - لحظاتی هست که جزغم و رنج چیزی رخ نمی دهدو نمی توانیم از آن اجتناب کنیم.تنها هنگامی دلیل وجودشان را می فهمیم که بر آن غلبه کرده باشیم. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:15 AM توسط بهار |
|
|
با هوش ها زود منزوی می شوند.خسته و دلگیر و افسرده از آدمهای معمولی، رخدادهای معمولی و روزها و ثانیه ها و لحظه های تکراری.اما باهوش ترها جان می کنند تا در پس این دنیای بیخود و روزمره که به شکل احمقانه ای برای بعضی ها جذاب و خیره کننده است لذتی را بیابند که آرامشان کند.نه که خودشان رافریب بدهند یا گول بزنند. آن ها قدرتی دارند که می توانند از پیش پا افتاده ترین اتفاقات، بزرگترین لذتهای واقعی عمرشان را کشف کنند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:7 AM توسط بهار |
|
|
در این دنیا مسیری را زندگان طی می کنند ومسیری را مردگان و من بر سر دو راهی گیر کرده ام در این دنیا هیچ چیز زیباتر از گودالی نیست که در زمین به شکل قلب حفر شده باشد و تو سرت را در آن می گیری و احساس می کنی باید بروی ولی سقوط می کنی واین نوع دیگری از عشق است که سقوط تو را می طلبد طنز دردناک عشق این است که تو به ندرت آن را در قلبت حس می کنی ولی با تمام وجود در تمام ساعات در پی آن می دوی.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:28 AM توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
با بزرگان |
| پیوندها |
|
Negar Elahe Farzane CavaRex-SW blue-heart محمد سنجری 3tare معجزه عشق Hampress |
|
RSS
|