![]() |
![]() |
|
|
عاشقی می خواست به سفر برود. روزها
و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست. هی هفته ها را تا می کرد و توی
چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می او هر روز توی جیب های چمدانش
شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که و سال ها بود که خدا تماشایش می
کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت: عزیز
عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می عاشق گفت : خدایا! عشق، سفری
دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این
سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، خدا گفت : اما عاشقی، سبکی است.
عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و عاشق گفت : چیزی با خود نمی
برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته اما خدایا ! هر عاشقی به کسی
محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی خدا گفت : نه ؛ نه کسی و نه چیزی.
"هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق و آنگاه خدا چمدان سنگین عاشق
را از او گرفت و راهی اش کرد.عاشق راه افتاد عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 7:44 PM توسط بهار |
|
|
به چشمان پریرویان این شهر
به صد امید می بستم نگاهی مگر یک تن ازین ناآشنایان مرا بخشد به شهر عشق راهی به هر چشمی به امیدی که این اوست نگاه بی قرارم خیره می ماند یکی هم زینهمه نازآفرینان امیدم را به چشمانم نمی خواند غریبی بودم و گم کرده راهی مرا با خود به هر سویی کشاندند شنیدم بارها از رهگذران که زیر لب مرا دیوانه خواندند ولی من چشم امیدم نمی خفت که مرغی آشیان گم کرده بودم زهر بام و دری سر می کشیدم به هر بوم و بری پر می گشودم امید خسته ام از پای نشست نگاه تشنه ام در جستجو بود در آن هنگامه دیدار و پرهیز رسیدم عاقبت آنجا که او بود دو تنها و دو سرگردان دو بی کس ز خود بیگانه از هستی رمیده ازین بی درد مردم رو نهفته شرنگ نا امیدی ها چشیده دل از بی همزبانی ها شکسته تن از نامهربانی ها فسرده ز حسرت پای در دامن کشیده به خلوت سر به زیر بال برده دو تنها دو سرگردان دو بی کس به خلوتگاه جان با هم نشستند زبانی بی زبانی را گشودند سکوت جاودانی را شکستند میپرسید ای سبکباران می پرسید که این دیوانه از خود بدر کیست چه گویم از که گویم با که گویم که این دیوانه را از خود خبر نیست به آن لب تشنه می مانم که ناگاه به دریایی درافتد بی کرانه لبی از قطره آبی تر نکرده خورد از موج وحشی تازیانه می پرسد ای سبکباران مپرسید مرا با عشق او تنها گذارید غریق لطف آن دریا نگاهم مرا تنها به این دریا سپارید فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 7:23 PM توسط بهار |
|
|
امروز اولین روزی که از دست امتحان خلاص شدم و
بعد از یه ماه وقت آپ کردن پیدا کردم.این ماه خسته کننده ترین روزها رو داشت.من از
اونجایی که در طول ترم خیلی خیلی زحمت کشیدم!!!! کتابها رو نو و دستنخورده و تمیز
نگه داشتم واسه شب امتحان این کتابها هم انگار
از اینکه انقدر نسبت بهشون بی تفاوت بودم اصلا بازشون نکردم ناراحت بودن و در این یه ماه حسابی
تلافی کردن و شدن سوهان روح من.دیدن کتابای نو اگرچه همیشه خوبه ولی شب امتحان خوب
که نیست هیچی مثل یه کابوسه .ولی بالاخره این یه ماه هم گذشت و امتحانا هم که هر
کدومشون یه زلزله شدید بودن تموم شدن.خیلی ها وقتی امتحاناشون تموم میشه میگن پس
لرزه هاش مونده که همون اومدن نمره هاست.ولی به نظر من اومدن نمره ها خودش یه
زلزله است و شدیدترینش وقتی که آخرین نمره می آد ومعدل مشخص میشه و ممکن خبر از
مشروطی بده!!!! یعنی میشه این ترم هم مثل ترم قبل نسبتا خوب پیش
بره و من مشروط نشم؟؟؟؟!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 6:50 PM توسط بهار |
|
|
می گویند که نسل من بی حوصله است، کتاب نمی
خواند.اما ما می گوییم که در عوض تا می تواند با سرعت رو به جلو حرکت می کند.تمام
زندگی اش با سرعت نور دارد کوچک می شود و کلیکی. بی حوصله نیستم.اگر از فیلم فقط سه سکانس اول ، وسط
و آخر را می بینم، دلیل این نیست که حوصله نداریم،فیلم ها فیلم های خوبی
نیستند.اگر کانل های تلویزیونی را بالا و پایین می کنیم دلیل تنوع طلبی ما نیست
دلیل این است که کار دیگری برای سرگرم شدن نداریم. حال این وسط خیلی ها این سؤال را مطرح می کنند که
این بی حوصلگی است که تکنولوژی را به وجود آورده یا تکنولوژی است که نسل من را بی
حوصله کرده؟؟؟؟؟!!!! فقط کافی است که یک وسیله چند سانتی متری (موبایل)
را از یک نسل سومی بگیرید زندگی اش کاملا فلج می شود!!! در به در دنبال یک چیز دیگری می گردد که همان کارایی را داشته باشد،اما چیزی به این کوچکی و آن حجم یک جا پیدا نمی شود!! یک sms کوچک و
چند کلمه ای می تواند زندگی تان را از این رو به آن رو کند.وتمام قهر و آشتی ها در یک (D :) خلاصه
می شود!!و همین روزهاست که می شنویم کتاب ها و داستان های sms هم
دارند می آیند.با یک کلیک نصفه و نیمه یک خلاصه جامع و کامل از فلان کتاب چند جلدی
را روبرویمان داریم وبه این نتیجه می رسیم که کتب بدرد بخوری نیست.و با دیدن یک
آنونس چند دقیقه ای پی می بریم که آخرین کار فلان کارگردان ، فیلم افتضاحی
است. نسل من زتدگی اش روی دور تند است، دور تند با تلخیص!!همه چیز را مختصر می خواهد و مفید.از آپارتمان ومحل زندگی اش بگیرید تا برنامه هایی که نگاه می کند.حتی نوع رابطه اش با یک (D :) عوض می شود. این تفاوتی که بین ما و نسل قبلی به وجود اومده به این دلیل که همه چیز در چند سال اخیر داره به سرعت تغییر می کنه و پیشرفته تر میشه.و قدیمی ها هم خیلی دیر با تغییرات ارتباط بر قرار می کنند. حالا که سرعت تغییرات داره روز به روز زیادتر می شه فکر می کنین نسل های بعد از ما چقدر با ما فرق میکنن !!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 6:52 PM توسط بهار |
|
|
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگذارم
صد نقش برانگیزم با روح در آمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که زمن روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو همبازم در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:12 PM توسط بهار |
|
|
دوباره روز چهار شنبه اومد و من ساعت 8 صبح کلاس
آزمایشگاه فیزیک داشتم.امروز نوشتن گزارش آزمایش هفته پیش با من بود.منم که از
نوشتن گزارش متنفرم.چون باید یه سری اعداد و ارقام اعشاری رو توی فرمول ها جاگذاری
کنیم واعداد وحشتناک تری رو بدست بیاریم.از اونجایی که من خیلی خیلی خوش شانسم نمی
دونم چرا هفته پیش آزمایش ما خیلی طول کشید.آخرشم چون همه ما از این آزمایش خسته
شده بودیم و حوصلش نداشتیم سریع جمع بندیش کردیم.منم دیگه توجه نکردم.تازه دیروز
یادم اومد که باید گزارش بنویسم.چون دیروز هم کلاس داشتم تا از دانشگاه رسیدم خونه
ساعت حدود 8 بود.خسته و بی حوصله شروع کردم به نوشتن شرح آزمایش . امیدوارم
هفته دیگه مجبور نباشم دوباره این آزمایش انجام بدم.آخه هفنه دیگه امتحان داریم. ولی از اونجایی که من خیلی خوش شانسم ......!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 6:30 PM توسط بهار |
|
|
مدتی بود که اصلا حوصله و وقت آپ بلاگ نداشتم.وقت نداشتم معنیش این نیست که داشتم درس می خوندم.چون این کارو خیلی وقت گذاشتم کنار.هر آخر هفته تصمیم می گیرم هفته دیگه از شنبه که دانشگاه نمی رم شروع کنم به خوندن درس ولی وقتی به خودم می یام می بینم دوباره آخر هفته است.مثل همین هفته که دیروز امتحان میان ترم برنامه سازی پیشرفته داشتم و با خودم قرار گذاشته بودم که شنبه و یکشنبه که دانشگاه نباید برم بشینم فشرده بخونم ولی اصلا به این فکر نکردم که من اصلا اهل فشرده خوندن نیستم.روز پنجشنبه با خبر شدم که شنبه غروب باید جایی با بچه ها برم.از اونجایی که خیلی مثبت اندیشم فکر کردم وقت کم نمی یارم.شنبه هم نگار خبر داد که یکشنبه ساعت 2 کلاس فیزیک داریم .من هم صبح خونه موندم یک کم درس خوندم ظهر هم رفتم به طرف دانشگاه.نزدیکای دانشگاه بودم که فرزانه خبر داد که کلاس صبح بوده و اشتباه کردیم.منم فکر کردم حالا که نزدیک دانشگاه هستم برم دوستان ببینم.یه دفعه یادم اومد که صبح به یکی از دوستان موضوع کلاس گفتم اونم می یاد.اون بنده خدا هم اومد دید کلاس نیست و برگشت.ما هم دانشگاه موندیم و تا رسیدم خونه ساعت حدود 6 بود و منم وقت کمی داشتم.انگار این دفعه همه چیز طوری هماهنگ شده بود که من امتحان بد بدم.دیشب برنامه امتحان پایان ترم رو پیدا کردم و دیدم ای وای امتحانا از 17 خرداد شروع می شه و فقط حدود 25 روز تا امتحان وقته.ترم پیش شانس آوردم و همه درسها رو پاس کردم ولی این ترم انگار قراره مشروط بشم. یادم پارسال همه بهم می گفتن یه امسال زحمت بکش یک کم خواب و استراحت بزاز کنار سال دیگه که دانشگاه قبول شدی وقت زیاد داری.البته من گوش نکردم. ولی حالا از وقتی که اومدم دانشگاه وقت زیاد نشده که هیچی درسا بیشتر و فشرده تره.اگه نخونیش پاس نمی کنی و مشروط هم می شی. امیدوارم هفته آینده جدی شروع کنم به درس خوندن. خوب آدم باید خوش بین باشه دیگه!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:37 AM توسط بهار |
|
|
چند وقت پیشا یه مطلب طنزی تو مجله خوندم به نظرم جالب اومد.گفتم شاید واسه شما هم جالب باشه.
رئیس مرکز مطالعات و پژوهش های جمعیتی آسیا و اقیانوسیه در میز گرد تخصصی بررسی ابعاد اجتماعی طلاق ، تبدیل شدن فضای آموزشی به فضای همسرگزینی را یکی از آسیب های آموزش عالی کشور اعلام کرد. از این اظهار نظر می شود چندین برداشت کرد که دو تا از آنها به شرح زیر است : برداشت اول: این اظهارات ، یعنی اینکه جوانان برومند ما وقتی وارد دانشگاه می شوند پس از مدتی از نخ کسب علم بیرون آمده و می روند توی نخ شناخت کیس های مناسب در راستای همسر گزینی.فلذا جوانان وکیس های مورد نظر در راستای شناخت هرچه بیشتر ، از درس و دانشگاه می افتند و این یعنی یکی از آسیب های آموزش عالی. برداشت دوم: برداشت دوم هم عینهو برداشت اول می باشد؛ به این ترتیب که تبدیل شدن فضای آموزشی به فضای همسرگزینی باعث استفاده ابزاری از وسایل و جزوات آموزشی می شود.در نتیجه، جزوات و کتب درسی بدون اینکه محض رضای خدا یک بار هم ورق بخورند و محتوای آنها مطالعه شود، دائمآ میان دانشجویان رد و بدل شده و موجب استهلاک آنها می شود و این هم یکی از آسیب های آموزش عالی است.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:27 PM توسط بهار |
|
|
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:53 AM توسط بهار |
|
|
زندگی یعنی تکاپو زندگی یعنی هیاهو زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه ای نو ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 6:44 PM توسط بهار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
با بزرگان |
| پیوندها |
|
Negar Elahe Farzane CavaRex-SW blue-heart محمد سنجری 3tare معجزه عشق Hampress |
|
RSS
|